تبليغاتX
کارت قرمز
یادداشت های روزانه یک خبرنگار
 پاييز خمارانگيز

پاييز خمارانگيز

 

يك: روزهاي هزار رنگ و پرماجراي پاييز كه از راه مي‌رسد، احساسي زيبا و نوستالوژيك، گويي حال آدمي را دگرگونه مي‌كند و حس شعر و شاعري را برمي‌انگيزد. مي‌گويند از نظر ستاره‌شناختي، پاييز يا همان خزان، بين 2 نقطه قرار گرفته است؛ 2 نقطه اعتدال پاييزي و سرماي زمستانه كه از روي تقويم، درست از يكم مهرماه آغاز مي‌شود و چند ده روز بعد با برگ‌ريزان درختان، كاملا خودنمايي مي‌كند. شايد هم واقعا پاييز همان فصل عشق است كه استاد شهريار مي‌گويد: «خراب از باد پاييز خمارانگيز تهرانم» و شايد راست مي‌گفت كه پاییز یعنی،‌ پنجاهمین سال زندگی؛ یعنی عبور از نشاط و ورود به دنیای رنگ‌های جدید. زرد، نارنجی، قهوه‌ای، جوگندمی، سفید! و اين يعني زندگي در گذر است. رنگ‌هاي زيبايي پاييزي از راه رسيده‌اند و شهر را به نمايشگاهي از نقاشي‌هاي زيبايي با رنگ‌هاي زرد، نارنجی، قهوه‌ای، جوگندمی و سفید تبديل كرده‌اند كه زمستان را انتظار مي‌كشد، زمستان سفيدپوش.

دو: وب‌گردي و سرچ كردن تصوثير پاييز، شما را حتما به داده‌هاي يكساني ‌مي‌رساند؛ به عكس‌هايي زيبا و پرمعني. اما در فرهنگ لغت پاييز را طور ديگري مي‌شناسند! نام پاییز در فرهنگ لغت به معنای «پای‌ریز» ثبت شده است! پاي‌ريز یعنی زمانی که برگ درختان به زیر پا می‌ریزد و به همين خاطر از قديم و نديم به پاييز گفته‌اند پاي‌ريز. اين نام اما در گذر زمان به شکل امروزی يعني «پاییز» تغییر پيدا كرد و شد همين فصلي كه انگار از اول تا آخرش زيباست و نمي‌توان آن را در يك جمله يا حتي يك كتاب تفسير كرد. پاييز با پاي‌ريز حتما تفاوت چنداني ندارد و درست همان زماني كه نخستين برگ‌هاي زرد زير پاي عابران پاييزي خش‌خش مي‌كند، يعني فصل خزان از راه رسيده است. فصل پاييز آمده و نوستالوژي‌هاي فراواني را همراه خود آورده است كه با برداشتن هر قدم روي برگ‌هاي زرد كف خيابان، زنده مي‌شود.

سه: نوشته بود دلتنگ پاييز تهرانم. شايد راست مي‌گفت! شايد پاييز تهران كمي متفاوت‌تر است و نمي‌توان آن را به آساني از ياد برد؛ رنگ درختان را، صداي خش‌خش را. مي‌گفت حتما در اين كشور چهار فصل، پاييز تهران نوستالوژيك و به يادماندني‌ترين فصل‌هاست كه نمي‌توان به راحتي آن را از ياد برد. نوشته بود به جز از صداي خش‌خش بايد صداي باد پاييزي را هم نوتستالوژي اين فصل دانست. مي‌گفت صداي باد پاييزي لهجه‌اي دارد زيبا كه در تمام مدت ماه‌هاي سال نمي‌توان آن را شنيد و حالا كه چند هفته‌اي از آغاز پاييز مي‌گذرد، باد پاييزي نغمه‌اي خوش در پايتخت سر داده است؛ نغمه‌اي كه اهالي پايتخت از آخرين هفته‌هاي تابستان انتظارش را مي‌كشيدند و هم اكنون آن را مي‌شنوند.  

چهار: خزان، پاي‌ريز يا همان پاييز، اين روزها در گذر است و آرام آرام آسمان هم دلش براي باريدن مي‌گيرد! آسمان زيباتر از هميشه شده و شهر هم انگار حال و هوايي ديگر دارد. سر و صداي خيابان‌ها هم فرق كرده است! عابران پاييزي دانش‌آموزاني هستند كه صداي پايشان در پاييز با روزهاي ديگر سال تفاوت‌ها دارد؛ روزهايي كه انگار با درس و مشق و مدرسه عجين شده است. حتما اين روزهاي پاي‌ريزي، اين روزهاي خمارانگيز پاييزي را نمي‌توان از ياد برد، نمي‌توان از اعماق وجود استشمام نكرد و به خاطر نسپرد؛ فصلي كه پاييز نام دارد، پاييز خمارانگيز.

سعید پیرمحموئی...سخن اول پرونده پاییزان...شنبه هفتم آبان

|+| نوشته شده توسط سعید پیرمحموئی در شنبه هفتم آبان 1390  |
 سيا لنتي

سيا لنتي

 

يك: سيزده سال گذشته؛ اما هنوز هم اهالي شهر بندري انزلي هر وقت صحبتي از اسطوره فوتبالي‌اشان به زبان مي‌آورند مي‌گويند: سيروس نه! سيروس آباي (داداش). هنوز هم مي‌گويند كاپيتان فقط سيروس آباي و نقطه سر خط. انزلي‌چي‌ها هنور هم ترديد دارند يكي مثل قايقران برايشان تكرار شود. همان‌طور كه قوي سپيد را دوست دارند، قايقران را هم ديوانه‌وار دوست دارند و در استاديوم پير انزلي هنوز هم فرياد مي‌زنند: «قايقران كجايي؟!» نوجوان 16 ساله‌اي كه وقتي با يك دمپايي لا انگشتي و ساك بزرگتر از قدش به زمين تمريني ملوان رفت صالح‌نيا را وادار كرد به تكنيك نابش احترام بگذارد. صالح‌نيا و غفور جهاني كه حالا بزرگترهاي فوتبال انزلي شده‌اند از او خاطره زياد دارند، اما هيچ كدام را تعريف نمي‌كنند كه هيچ‌كس از روي آن خاطرات، سيروس را قضاوت نكند. حتي صاحب قهوه‌خانه‌اي كه پاتوق و رفيق گرمابه و گلستانش بود نمي‌گويد غمي كه بعد از بازگشت دوباره سيروس به ملوان هميشه ته دلش داشت، چه بود! قهوه‌چي پير كه در و ديوار قهوه‌خانه‌اش عكس سيروس است مي‌گويد موهايش را رفتن رفيقش سپيد كرده. به زبان محلي‌اش مي‌گويد: «تا انزلي‌چي نباشي نمي‌داني سيروس براي ما چه بود، اصلا آبرو بود.»   

دو: پيراهن سفيد ملوان به تن پسرك 16 ساله‌ نمي‌آمد. صالح‌نيا وقتي پسرك لاغر اندام، قد بلند و مو فرفري را ديد كه به بزرگترهايش درس فوتبالي را مي‌دهد كه در زمين‌هاي گلي يا همان باتلاقي كلوير (محله‌اي كه قايقران در آن متولد شد) آموخته، به كنار زمين كشيد و گفت من از اين به بعد تو را «سيا لنتي» صدا مي‌كنم. سيا لنتي (مار كوچك سياه رنگي كه فقط در مرداب انزلي پيدايش مي‌كني) خيلي زود قد كشيد و بزرگ شد. پاي صحبت صالح‌نيا كه مي‌نشيني مي‌گويد: «عادت داشتم هر بازيكني را با يك اسم صدا كنم اما چند بار بيشتر او را با اين اسم صدا نكردم، اصلا خدا وكيلي نمي‌شد لقبي به او داد. بچه‌هاي تيم مي‌گفتند سيروس آباي و من مي‌گفتم سيروس، فقط همين. تا آخر هم گفتم سيروس اما وقتي كاپيتان تيم ملي شد به او گفتم آقا سيروس.»

سه: زودتر از آن چيزي كه فكرش را مي‌كني بزرگ شد. كاپيتان تيم دهداري شد اما همه را از همبازيان گرفته تا زن و پدر و دوست قهوه‌چي را جان به لب كرد و بالاخره پيشنهاد آلمان‌ها را قبول نكرد كه نكرد. همان شب كه پيشنهاد تيم آلماني را رد كرد رفت قهوه‌خانه دوستش و گفت: «خاك اين‌جاست، دوست اين‌جاست، اصلا همه چي اين‌جاست. بگذرم از تمام اين‌ها كه چي؟ گور باباي پول. اصلا اگه من برم اون ور آب دوستام چي مي‌شن؟» دوستان نزديك غم و شادي‌هايش اصلا هيچ خاطره‌اي از او تعريف نمي‌كنند، اما مي‌گويند: «نه اين‌كه شعار بدهيم‌ها، اما واقعا مال دنيا برايش ارزش نداشت.» صالح‌نيا تعريف مي‌كند كه اولين بار او را با يك دمپايي لا انگشتي ديده. چند دقيقه بعد از آن تصادف لعنتي هم دوباره او را با يك دمپايي لا انگشتي ديده‌اند. انگار براي سيروس زندگي تعريف خاصي داشت و در لحظه زندگي مي‌كرد.         

چهار: فقط چند روز از بهار مي‌گذشت؛ سيزده سال قبل كه تصادف فراموش نشدني يا به قول انزلي‌چي‌ها «تصادف لعنتي كه پيله آباي رو برد» سيروس و راستين 6 ساله‌اش را براي هميشه به خاطره‌ها برد. سيزده سال گذشته اما سيروس قايقران براي همشهري‌هايش زنده‌ترين خاطره‌اي است كه هيچ‌كس دوست ندارد رفتنش را باور كند. مرگ، گريبان زندگي پدر پير، همسر، دوستان و همشهري‌هاي سيروس را گرفته و هر بار خاطراتش را با آب و تاب تعريف مي‌كنند... و دوباره نقطه سر خط.   

شماره چهل و نهم تماشاگر

|+| نوشته شده توسط سعید پیرمحموئی در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390  |
 نمي‌توانم بگويم داوران دوپينگ نمي‌كنند

نمي‌توانم بگويم داوران دوپينگ نمي‌كنند

سعيد مظفري‌زاده:

تكنولوژي روح فوتبال را مي‌كشد

 «آقاي مظفري‌زاده شايد اين يكي از متفاوت‌ترين گفت‌وگوهاي شما به يك مجله ورزشي باشد چرا كه قصد نداريم از اوضاع داوري فوتبال ايران و مسايلي كه شايد داوران چندان براي ورود به ندارند، صحبت كنيم». بايد مي‌گفتيم در اين گفت‌وگو مي‌خواهيم در مورد داوري روز دنيا و تمام پيشرفت‌هايي كه در اين حوزه اتفاق افتاده و شايد هنوز در ايران جنبه‌هاي اجرايي پيدا نكرده است، صحبتي داشته باشيم. شايد تمام اين مسايل بايد در همان ابتدا به يكي از بهترين داوران فوتبال ايران گفته مي‌شد تا براي انجام مصاحبه آماده شود و از داوري روز دنيا، تجهيزاتي كه در آن استفاده مي‌شود، حقوق‌هايي كه به داوران اختصاص داده مي‌شود آماده مي‌شود تا آرام آرام بحث جذاب‌تر . صحبت‌هاي ديگري هم به ميان بيايد. شوخي‌هاي داوران، حرف‌هايي كه در گوشي‌هاي جديد با هم رد و بدل مي‌كنند ماحصل گپ‌وگفت خودماني سعيد مظفري‌زاده با تماشاگر بود تا اين‌كه در نهايت داور بين‌المللي فوتبال ايران حتي به بزرگترين اشتباهش هم اعتراف كرد و به اين ترتيب يكي از مصاحبه‌هاي داور خاص فوتبال ايران شكل گرفت.

بيست و هفتمين تماشاگر و مصاحبه‌اي كه با داور خاص فوتبال ايران داشتم در كنار تيتر جذاب  خداحافظ آقاي داور با اون سوتي تو داربي، خيلي هيجان‌انگيز بود.

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سعید پیرمحموئی در یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389  |
 شهرِ بغ كرده

شهرِ بغ كرده

سیگار کردی در تمام شهر دودت را در سایه یک برج خوردی فست فودت را تکرار می‌شد توی ذهنت آخرین بوسه تصویر تیغی بین دندان‌های یک کوسه تصویری از آغوش گرمی توی آغوشت تکرار می‌شد حرف‌هایش داخل گوشت خسته از این تکرارها، مثل فلز سردی می‌گفت در گوشت کسی: « بازم که بغ کردی!» ی...ک تنگ ماهی مانده از آن حوض کاشی که... از کودکی، پیراهن زرد یواشی که... پر می‌شود تنگ تو را از چیز... از چیزی که هی درون خاطراتت اشک می‌ریزی بی‌حوصله در سستی بعد از هم آغوشی مثل چراغی در نوک یک برج خاموشی می‌خواستی تا که بمیری اوج لذت را می‌خواستی تا بشکند چیزی فلزت را در دست هایت مرده است انگار تیغی که... توی کمد، تی‌شرت‌های زرد جیغی که... هی می‌کشی دست خودت را روی تاریکی حس می‌کنی به هیچ چی انگار نزدیکی یک قطره  سس ریخته بر روی شلوارت پر کرده حوض کاشی‌ات را دود سیگارت با تو تمام خاطراتت باز سردردند آهسته دارد دست‌هایت... کاملا سردند! خیره شدی مثل دو چشمت به سیاهی‌ها به کودکی مرده‌ات در بی‌گناهی‌ها بالای شهرت، آسمان مرداب معکوسی ست پایین پایت دسته‌ای از کوسه ماهی‌ها دارد دوباره می‌رسد پایان تکرارت! یک قطره خون می‌چکد بر روی شلوارت داری به آخر می‌رسی از درد، از درد... بغ کرده‌ای و زندگی در شهر بغ کرده کز می‌کنی در آنچه که بود آنچه که هستت جان می‌دهد سیگار بعدی دست در دستت

پی نوشت:

تصویري که مشاهده می کنید اثری از امیر علیزاده یکی از طراحان نیک روزگار و بچه‌هاي همشهري مسافر است که لطف کرد و اجازه داد برای این نوشته که البته دومین نفر بود که خوندش این طرح رو رو وبلاگ استفاده کنیم.

|+| نوشته شده توسط سعید پیرمحموئی در یکشنبه هجدهم مهر 1389  |
 نوادگان «دون كورلئونه»

بازگشايي يك پرونده جنجالي در فوتبال ايتاليا

نوادگان «دون كورلئونه»

 

ايتاليا به كشور مافيا و پدرخوانده‌ها معروف است. كشوري كه جنوب و شمال آن روزگاري اختلافات بسيار زيادي داشتند و البته اين اختلافات هنوز هم ديده مي‌شود. استان تورين و مركز آن يعني شهر ميلان در شمال از يك‌سو و جزيره سيسيل از سوي ديگر براي خود حكايت‌هاي دور و درازي در تاريخ كشور چكمه‌اي دارند. در اواسط قرن نوزدهم ميلادي انجمن مخفي خلافكاران در سيسيل به‌وجود آمد كه آن را مافيا ناميدند. زيرمجموعه‌هاي مافيا با نام خانواده شناخته مي‌شود كه هر كدام منطقه‌اي را براي امور خلاف خود زير نظر دارند و رئيس هر خانواده را اصطلاحا پدرخوانده مي‌نامند. البته اين روزها به گروه‌هايي كه حتي هيچ خلاف و خشونتي هم در امورات‌شان ديده نمي‌شود، مافيا مي‌گويند كه با نفس اين كلمه كه معني «مبارزه پرخاشگرانه» مي‌دهد جور درنمي‌آيد.

 ميزباني مسابقات جام‌جهاني در سال1990 به كشور ايتاليا رسيد. كشوري زيبا و مرموز البته با سبك خاصي از فوتبال كه به كاتاناچو معروف شده بود. اما وقتي قديمي‌هاي دنياي فوتبال از جام‌جهاني90 سخن مي‌گويند خاطره‌اي مشترك دارند و مي‌گويند: «انگار همه چيز پيش از شروع جام تحت‌تاثير گروه‌هاي مافيايي قرار داشت». گروهي كه شايد هر زمان از هنر، صنعت و حتي ورزش ايتاليا حرفي به ميان مي‌آيد، ردپايي از آن‌ها را مي‌توان جست‌وجو كرد. در همين سال‌هاي اخير رسوايي «كالچوپولي» بود كه نه‌تنها فوتبال بلكه ورزش كشور ايتاليا را به‌نوعي زير علامت سوال بزرگي برد و ديدگاه‌ها را نسبت به بزرگان فوتبال اين كشور تغيير داد. موضوعي كه به نظر مي‌رسد با برخورد قاطعانه و جرايم وحشتناكي كه در نظر گرفته شد به‌طوركلي از ورزش اين كشور پاك شده باشد اما ظاهرا اين نظريه درستي نبوده و بعد از گذشت چند سال باز هم شاهد تكرار چنين اتفاقاتي در فوتبال ايتاليا هستيم. منابع خبري اين كشور موضوع حساسي را مطرح كرده‌اند كه شائبه ورود مجدد مافيا به «سري‌A» را مطرح مي‌كند. موضوعي كه اتفاقا اين روزها قاضيان ايتاليايي را بسيار حساس كرده است. دستگيري چند گروه مافيايي و ارتباطي كه پليس ايتاليا بين گروه‌هاي متلاشي شده با چند تيم مطرح باشگاهي كشف كرده اين روزها تبديل به سوژه اصلي مطبوعات ورزشي اين كشور شده است.

مجله همشهری تماشاگر

ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سعید پیرمحموئی در چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389  |
 
 
بالا